![]() |
![]() |
|
|
تو ای ناشناسی که در گوش من طنين صدايت چنين آشناست ز من جان بگير و ، عيان چهره کن روا گر مرادت ، باين رونماست بنامم بخوانی ، ولی نام خويش نهان می کنی ، تا ندانم که ئی ! نشانم بدانی ، ولی همچنان شوی بی نشان ، تا ندانم چه ئی . تو ای ناشناس بر آشفته مو که چون سرو نازی در اين بوستان بخوان جان من ، درس مهر و وفا تو در گوش سنگين نا دوستان تو ای ناشناس سيه چشم من بافتادگان هم نگاهی رواست گنه نيست از پرده بيرون شدن وگر هست ، گاهی گناهی رواست زمن گر چه رسوای شهر تو أم برای خدا ، اينچنين رو مپوش بپوشان صدف گون بر و دوش را ولی ، موج لرزان گيسو مپوش چرا می گريزی ز ديوانه ای ؟ که از دست او ، يکدل آزرده نيست چرا رو بپوشی ز بی دلبری ؟ که چون او کسی آزر و مرده نيست بهر بزم خوانندم از روی مهر عزيزان و ، من رو نهان می کنم گريزانم ، از دست نا دوستان کنون خويش را امتحان می کنم ندارم دگر تاب مکر و فريب همين به که کردم جدائی ز خلق زبان ملامت ندارم ، ولی نديدم بجز بی صفائی ز خلق صفائی کن ای ناشناسی که من ترا بر گزيدم بغمخوارگی رهايم کن از رنج بی همدمی خلاصم کن از دست آوارگی نشان تو در دل نهان می کنم اگر جای خود را نشانم دهی بگويم ترا آنچه دارم بدل بشرطی ، که يکدم امانم دهی تو نام مرا نيز با کس مگو که با من ، حسد بيش از اين نا رواست اگر ، از تو بسيار جويا شدند بگو ، شاعر شهر ديوانه هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/07ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|