![]() |
![]() |
|
در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر از این زنجیریان ، یک تن زنش را در تب تاریک بُهتانی به ضرب دُشنه ای کشته است از این مردان ، یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه رُبا خواری نشستند کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی بروی بام جَستند کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مُردگان را می شکستند من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکُشتم من اما راه بر مرد رُبا خواری نبستم من اما نمیه های شب ز بامی بر سر بامی نَجِستم در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر در این زنجیریان هستند مردانی که مُردار زنان را دوست می دارند در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد ! من اما در زنان چیزی نمی یابم که در آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش من اما در دل کُهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند با چیزی ندارم هوش مرا گر خود نبود این دم شاید بامدادی همچو یادی دور و لرزان می گذشتم از تراز خاک پست جرم این است جرم این است **************** دُکمه های کَنده اعتصاب خنده یک شکنجه در کُنج ضربه کشنده پله های تاریک منطق عفونی روی میز تحریر استکان خونی یک چراغ روشن روی کِتف دیوار گردن شب من زیر تیغ اِنکار **************** در آن میان درویشی از منصور پرسید : که عشق چیست ؟ گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بَر دادند یعنی عشق این است . **************** آنکه دانست ، زبان بست و آنکه می گفت ، ندانست چه غم آلوده شبی بود ، وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت و بر انگیخت سَگان را به صدای سُم اسبش بر سنگ بی که یک دم به خیالش گذرد که فرو آید شب را ، گوئی همه رویای غریبی چه غم آلوده شبی بود **************** چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد ، از واژه دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس این حوالی ام ، از بودن مکّرر بَر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم ، از حمل این جنازه هوشیار خسته ام **************** نه در رفتن حرکت بود ، نه در ماندن سکون شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگها رازی چنان نگفت که بشاید دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و ستاره پرشتاب بر مداری مایوس جاودانه می گردد نمی خواستم نام چنگیز را بدانم نمی خواستم نام نادر را بدانم نام شاهان را محمد خواجه و تیمور لنگ نام خِفَت دهندگان را نمی خواستم و خِفَت کِشندگان را می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی که می خواستم ، ندانستم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/01ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|