![]() |
![]() |
|
|
هنگام ناشناس دلی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/11/26ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
پزشک داند و من نیز دانم این مستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/11/26ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
مخند ای رهگذر بر من به آواز دروغینم ، مخند ای رهگذر هرگز ز لبخندم مشو شادان مجو در من نشان شادمانیها مخواه از من که غم را از دل تنگت جدا سازم * * * * * در اطوارم چه می بینی ؟ در اعماق سیاهیهای رخسارم چه می جوئی ؟ چه میخواهی مگر از جامه خونرگ چرکینم ؟ مخواه از من که با آواز غمگینم – سرور و خرمی در پیکرت ریزم تو را بیخود کنم از خود برقصانم ، بخندانم دلت را شادمان سازم ، نشاط و شادیت را بیکران سازم – که شاید از ترحّم سکّه ناقابلی پیش من اندازی . * * * * * نه هرگز رهگذر این را مخواه از من نشاطی در وجودم نیست سروری نیست در قلبم که دارم بر تو ارزانی . نمی بینی مگر غم را ؟ نمیدانی مگر ای رهگذر این رنگ رخسارم که همچون شام غم تاریک و ظلمانی است رنگ مرگ شادیهاست نمی دانی مگر آوای گنگ خنده های من طنین گریه بی تاب فرزندان بی نان است ؟ نمی دانی مگر این شعر ها ، آوازهای من سرود در هم سرگشتگیهای توان سوز است ؟ که از رقص سر انگشتان لرزانم – به روی دایره زنگی بپا خیزد ؟ صدای پای عصیانهاست ؟ صدای پای رعب انگیز سختیهاست ؟ طنین چکمه غمهاست ؟ نمی دانی مگر ای رهگذر این رقص بی تابم – نشان بیقراریهاست ؟ رقص شوم پایانهاست ؟ مثال رقص هندو گرد تابوت عزیزانش – تهی از شادکامیها و پر از تلخکامیهاست . * * * * * هلا ای رهگذر ! خواهی اگر خندی اگر خواهی گل لبخند بنشیند به لبهایت بنام من مخند اینک به اسم بی مسمّائی که من دارم به نام حاجی فیروزه که از آن خنده می ریزد کجا " حاجی " سر هر کوچه و بازار می خو اند ؟ کجا " حاجی " برای سکّه ناقابلی اینگونه می رقصد ؟ کجا " حاجی " گدائی می کند در کوچه و برزن ؟ و یا " فیروز " اگر این است – فیروزی چه بی معناست . * * * * * کنون ای رهگذر ! دانی اگر بهر چه می رقصم ؟ شنیدی گر تمام قصه درد آشنایم را ؟ مخواه از من دگر شادی مخواه از من گل لبخند بنشانم به لبهایت مخند ای رهگذر بر من مخند ای رهگذر بر من .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/22ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|