تبليغاتX
اگر که قابل بدونید خونه دل جای شماست JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes

 

 

هنگام ناشناس دلی
 دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
 پرهیز عاشقی نکند
پروای آبرو چه کنم ؟
 این ساز پر شکایت من
 یک لحظه بی زبان نشود
 ای خفتگان ، درین دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟
 گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او
 گویم که می کشد ز کفم
 با آن ستیزه جو چه کنم ؟
 گرید چنین خموش ممان
 از عمق جان برآر فغان
گویم که گوش کرده گران
 بیهوده های و هو چه کنم ؟
 جوشیده و گذشته ز سر
 صهبای این سبو ، چه کنم ؟
 معشوق کور باطن من
پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم
با این درشت خو چه کنم ؟
ای عشق ، دیر آمده ای
از فقر خویشتن خجلم
 در خانه نیست ما حضری
بیهوده جست و جو چه کنم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

پزشک داند و من نیز دانم این مستی
ز بیخ می کند آخر نهال هستی را،
پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟
که من ز کف ندهم نقد می پرستی را.
مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران!
که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نست.
به جرم عربده جویی مران، که از در تو
به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست.
بریز، ساقی ی ِ ترسا، بریز جام دگر...
که باز شور ز مستی به دل پدید کنم.
بریز تا جسد آرزو به گور نهم
بده پیاله که خون در دل امید کنم!
بریز تا رود از یاد من خیال زنی
که تنگدستی و فقر مرا بهانه گرفت؛
پرید از قفس تنگ درد پرور من،
به گلشن دگران رفت و آشیانه گرفت.
بریز تا نکند بیش ازین مرا آزار
خیال مردن آن مادری که بیمارست
خیال او که، در آن کلبه ی کثیف، هنوز
برای کودک بی مادرم پرستار است...
ببَر ز خاطر من رنج و درد طفل مرا
چه غم خورم که سرانجام او چه خواهد شد؟
خوش است در کف نسیان سپارم این دستان-
بگو حکایت ما با سبو چه خواهد شد؟
بریز تا شود آسوده، سر ازین سودا
که از چه نیست درین گیر و دار سامانش.
بریز تا نکنم خون دل به ساغر خویش
ازین فسانه ی پر غم که نیست پایانش...
مکن حدیث که «این آتش است و آن جگر است!»
که این حکایت دیرین دگر نمی خواهم:
هزار داغ به دل دارم و، علاجش را
به غیر آتش می بر جگر، نمی خواهم.
بریز باده! میندیش کاین عطای ِ تو را
فزون ز دِرهم و دینار من بهایی هست،
بریز! دِرهم و دینار اگر نبود، چه غم؟
هنوز در تن من جامه و قبایی هست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

مخند ای رهگذر بر من

به آواز دروغینم ،  مخند ای رهگذر هرگز

ز لبخندم مشو شادان

مجو در من نشان  شادمانیها

مخواه از من که غم را از دل تنگت جدا سازم

                  *  *   *   *   *

در اطوارم چه می بینی ؟

در اعماق سیاهیهای رخسارم چه می جوئی ؟

چه میخواهی مگر از جامه خونرگ چرکینم ؟

مخواه از من که با آواز غمگینم

سرور و خرمی در پیکرت ریزم

تو را بیخود کنم از خود

برقصانم ،  بخندانم

دلت را شادمان سازم ،

نشاط و شادیت را بیکران سازم

که شاید از ترحّم سکّه ناقابلی پیش من اندازی .

                  *  *   *   *   *

نه هرگز  رهگذر این را مخواه از من

نشاطی در وجودم نیست

سروری نیست در قلبم که دارم بر تو ارزانی .

نمی بینی مگر غم را ؟

نمیدانی مگر ای رهگذر  این رنگ رخسارم

که همچون شام غم تاریک و ظلمانی است

رنگ مرگ شادیهاست

نمی دانی مگر آوای گنگ خنده های من

طنین گریه بی تاب فرزندان بی نان است ؟

نمی دانی مگر این شعر ها ، آوازهای من

سرود در هم سرگشتگیهای توان سوز است ؟

که از رقص سر انگشتان لرزانم

به روی دایره زنگی بپا خیزد ؟

صدای پای عصیانهاست ؟

صدای پای رعب انگیز سختیهاست ؟

طنین چکمه غمهاست ؟

نمی دانی مگر ای رهگذر این رقص بی تابم

نشان بیقراریهاست ؟

رقص شوم پایانهاست ؟

مثال رقص هندو گرد تابوت عزیزانش

تهی از شادکامیها و پر از تلخکامیهاست .

                  *  *   *   *   *

هلا ای رهگذر ! خواهی اگر خندی

اگر خواهی گل لبخند بنشیند به لبهایت

بنام من مخند اینک

به اسم بی مسمّائی که من دارم

به نام حاجی فیروزه که از آن خنده می ریزد

کجا " حاجی " سر هر کوچه و بازار می خو اند ؟

کجا " حاجی " برای سکّه ناقابلی اینگونه می رقصد ؟

کجا " حاجی " گدائی می کند در کوچه و برزن ؟

و یا " فیروز " اگر این است

فیروزی چه بی معناست .

                  *  *   *   *   *

کنون ای رهگذر ! دانی اگر بهر چه می رقصم ؟

شنیدی گر تمام قصه درد آشنایم را ؟

مخواه از من دگر شادی

مخواه از من گل لبخند بنشانم به لبهایت

مخند ای رهگذر بر من

مخند ای رهگذر بر من .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط گل گریه |