![]() |
![]() |
|
|
وه چه شبهای سحر سوخته ، من خفته در بستر بی خوابی خویش در بی پاسخ ویرانه هر خاطره را کز تو در آن یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام ، کز نپرسید ز کوبنده ولیک با صدای تو که می پیچد در خاطر من : (( کیست کوبنده در ؟ )) هیچ در باز نشد _ تا خطوط گم و رویائی رخسار تو را باز یابم من یک بار دگر .... آه ! تنها همه جا از تک تاریک فراموشی کور، سوی من داد آواز پاسخی کوته و سرد : (( مرد ، دلبند تو مرد )) راحت است این سخنان من چنان آئینه وار ، نظر گاه تو را ستادم پاک که چو رفتی ز برم ، چیزی از ما حصل عشق تو بر جای نماند ، در خیال و نظرم غیر اندوهی در دل غیر نامی به زبان جز خطوط گم و نا پیدائی در رسوبی غم روزان و شبان .... لیک از این فاجعه ناباور با غریوی که _ ز دیدار بناهنگامت ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من ، در دل آئینه باز سایه می گیرد رنگ ، در اتاق تاریک ، شبحی می کشد از پنجره سر در اجاق خاموش ، شعله ای می جهد از خاکستر من در این بستر بی خوابی راز ، نقش رویایی رخسار تو را می جویم با همه چشم تو را می جویم با همه شوق تو را میخواهم زیر لب باز تو را میخوانم دایم آهسته بنام ، ای مسیحا ! اینک ! مرده ائی در دل تابوت تکان میخورد آرام آرام ...........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/16ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|