![]() |
![]() |
|
|
تو بدم دانی و من بدتر از آنم که تو خوانی زانکه از باطن بازيگر من ، هيچ ندانی سال ها شد که بدست هوس خويش اسيرم ياری ام کن که از اين قلعه ی وحشت برهانی من خود افتاده ام و طاقت رفتار ندارم چند کوشی که بدنبال سمندم بدوانی ؟ دل کس را مشکن ، بيم از آنست که روزی گر بخواهی که دلی را بنوازی ، نتوانی دام تزوير نهادی که کسان را بفريبی ترسم ای خواجه ! که اين بار به منزل نرسانی جز غباری ننشيند به سرگنج تو آخر گردی از چهر يتيمی بفشان گر بتوانی من که صد گنج گهر را به قناعت نگزيدم آبرو را نفروشم به بهای لب نانی مردم از جور تو ای دوست بمان تا زندامت به مزارم بنشينی ، گل حسرت بنشانی اشک تنهائی من بر سر هر واژه چکيده گريه ها می کنی ای يار ، چو اين نامه بخوانی غربت بی کسی ام کشت ، بيا کز ره ياری قطره اشکی به سر خاک غريبان بفشانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/07ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/03ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
ما دو مرغیم از دو اقلیم جدا آشنا در عالم بیگانگی مرغ طوفان بودم و صیاد بست پای من با پای مرغ خانگی من نه آن مرغم که دل بندم به خاک تو نه آن مرغی که دانی درد من زندگی در خاک زندان من است گر پرم ، هرگز نبینی گرد من گر کند صیاد از دامم رها سینه می سایم به چین موجها برگشاید بند اگر از پای من می رود پرواز من تا اوجها نیست یکسان خوی ما آواز ما سخت باشد صحبت زیبا و زشت ما دو تن هستیم و دام ما یکی است از دو اقلیمیم با یک سرنوشت نیست در من رخوت اندام تو نیست در تو شوکت پرواز من من ندانم معنی آوای تو درتو ننشیند غم آواز من نغمه ما ، نغمه همرنگ نیست زآنکه با دنیای من بیگانه ای آشیان من دهان موجهاست تو گرفتار هوای لانه ای گر از این دامم رهاند سرنوشت می پرم در بام دریاهای دور میروم آنجا که زیر پای من موجها سازند دیوار بلور زیر چتر آسمان سبز سبز می شوم بر اسب دریاها سوار سینه می سایم به آهنگ نسیم بر پرند موجهای بی قرار تا جهان جانمان از هم جداست دل درون سینه مان آرام نیست من ز دام آشنائی رنجه ام مایه دلبستگی در دام نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/03ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
خداوندا ! به دلهای شکسته به تنهایان در غربت نشسته به آن عشقی که از نام تو خیزد بدان خونی که در راه تو ریزد به مسکینان از هستی رمیده به غمگینان خواب از سر پریده به مردانی که در سختی خموشند برای زندگی جان می فروشند همه کاشانشان خالی زقوت است سخنهاشان نگاهی درسکوت است به طفلانی که نان آور ندارند سر حسرت به بالین می گذارند به آن " درمانده زن " کز فقرجانکاه نهد فرزند خود را بر سر راه به آن کودک که ناکام است کامش زپا می افکند بوی طعامش به آن جمعی که از سرما بجانند ز " آه " جمع " گرمی " می ستانند یه آن بیکس که با جان در نبرد است غذایش اشک گرم و آه سرد است به آن بی مادر از ضعف خفته سخن از مهر مادر ناشنفته به آن دختر که نادیدی گناهش عبادت خفته در شرم نگاهش به آن چشمی که از غم گریه خیز است به بیماری که با جان در ستیز است به دامانی که از هر عیب پاک است به هر کس از گناهان شرمناک است دلم را از گناهان ایمنی بخش به نور معرفت ها روشنی بخش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/03ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
به بزم عشق سوزاندم از آن شمع جوانی را که تا پروانه آموزد طریق جان فشانی را خدایا چشمه چشمم چرا امشب نمی جوشد ز خون تا رونقی بخشم بساط کامرانی را از آن رو بلبل از سوز دل من پرده می سازد که او هم دیده بر رخسار گل نامهربانی را نگارا : من نمی گویم که بامن مهربانی کن ولی بهر خدا بس کن تو با ما سرگرانی را حدیث عقل و حکمت با من ای ناصح مگوی دیگر که درس عشق می زیبد کلاس زندگانی را بدیدار اجل مشتاقم از آن رو که می بینم که جانان هم نمی گیرد سراغ یار جانی را کی ام من ؟ بلبلی دستانسرای ماه رخساری که گلبانگم به وجد آرد عروس آسمانی را خوشا مرغی که در بند سر زلفی بدام افتد مگر با چشم دل بیند ره روشن روانی را خیال روی جانان خوش بهاری بود مریم را خدا یا با که گویم غارت باد خزانی را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/01ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
باز آمديم با تو دمی گفتگو کنيم با گريه و ترانه تو را آرزو کنيم باز آمديم باز در اين روزهای سرد آن شاخه را که عشق نشا کرده بو کنيم در ارتفاع آبی گلدسته های نور چونان کبوتران حرم های و هو کنيم ما آمديم سوی تو ای آبشار عشق تا در عميق آبی باران وضو کنيم بايد تو را ای غريب ترين آشنا در کوچه های خلوت دل جستجو کنيم آنجا ميان بارش باران و آفتاب با گريه و ترانه تو را آرزو کنيم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/01ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
نشست و ترس در چشمانش بود . فنجان واژگونم را نگريست و گفت : پسرم غمين مباش ، عشق نوشته سرنوشت توست ، پسرم ، پسرم آنکه در راه عشق بميرد شهيد است . پسرم آنگه در راه عشق بميرد شهيد است پسرم ، پسرم بسيارها بيشگوئی پيش بينی کرده ام ، اما هرگز نخوانده ام فنجانی همچون فنجان تو . بسيارها پيش گوئی پيش بينی کرده ام هرگز اما نخوانده ام فنجانی همچون فنجانت . بسيار ها پيش بينی ، پيش گوئی کردم هرگز اما حذنی چون حذنهايت نشناختم . سرگذشت نوشته ات بی بادبان در دريای عشق راندن است و طول عمر زندگيت کتابی از اشک و تو گرفتار ميانه آب و آتشی ، حضور تمامی سوز و زندگيش ، حضور تمامی گذشته هايش ، حضور تمامی حذنی که شب و روز در من خانه کرده . سرگذشت نوشته ات بی بادبان در دريای عشق راندن است و طول عمر زندگيت کتابی از اشک و تو گرفتار ميانه آب و آتشی ، حضور تمامی سوز و زندگيش ، حضور تمامی گذشته هايش ، حضور تمامی حذنی که شب و روز در من خانه کرده بود و بودن طوفان ، گردبادها و هوای بارانی پسرم . پسرم باقی عشق ، مانده عشق ، زيباترين سرگذشتها سوگند به زندگيست . در زندگيت زنی می بينم با چشمانی سحر انگيز و نقشی خوشه وار از لب ها ، صدای خنده اش ترانه گلها و آهنگها و موی آشفته کولی وار در تمامی دنيا سفر می کند . پسرم آن زن دلت را پر کرده و او دنيای توست ، اما آسمانت بارانی است و راهت بسته بسته . معشوقه دلت پسرم در کاخی جادوئی بخواب رفته است هر که را که بخواهد به منزلگهش وارد شود و هر که را که بخواهد دستش را بفشارد و از نرده های باغش گذر کند گيسوانش را بگشايد ، پسرم نابود است ، نابود است ، نابود است . پسرم در همه جائی تو جستجو گرش هستی ، پسرم در همه جائی تو جستجو گرش هستی ، از موج دريا می پرسی از فيروزه ساحل ها و سرگردان از دريا ها گذر می گنی . پسرم در همه جائی تو جستجو گرش هستی از موج دريا می پرسی ، از فيروزه ساحل ها و سرگردان از دريا گذر می کنی ، و سرگردان از دريا گذر می کنی ، رودها از اشکهای سيل وارت جاری می شوند و غمت چون به فزونی می رود ، درختان سر دم می کشند و رشد می کنند . پسرم اما روزی باز خواهی گشت نوميد و من خسته ، آن زمان خواهی دانست بعد از عمری در تمامی زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای . پسرم معشوقه دلت نه وطنی دارد ، نه زمينی ، نه نشانی . دشوار است ، دشوار است ، دشوار است دوست داشتن کسی که پسرم نشانی ندارد . معشوقه دلت پسرم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/01ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|