تبليغاتX
اگر که قابل بدونید خونه دل جای شماست JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes

 

 

شبی پا در رکاب عشق تا بزم وفا رفتم

 

بنازم توسن دل را که تا بی انتها رفتم

 

به هر سو محمل جانم حريم مهر مه رويی

 

بکوی ساربان دل به سوی مه لقا رفتم

 

ز تاب طره ی مشکين ، دل پر تاب و تب را بين

 

که از رنج پريشانی به اميد شفا رفتم

 

به بستان سخن ديدم بسی گلهای خندان رو

 

عجب خلوتگه انسی پی عشق و صفا رفتم

 

شراب شعر جانانم به جان شوری فکند آن شب

 

که از هستی رها گشتم به آن خلوتسرا رفتم

 

چه می پرسی ز احوالم که من خود مست اين حالم

 

دريغا چون نميدانم کجا بودم ، کجا رفتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم

 

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

 

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

 

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک روتر

 

من اینها هر دو با آئینه دل رو برو کردم

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

 

سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم

 

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

 

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

 

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

از این پس شهریارا ! ما و از مردم رمیدنها

 

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 
  

 

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود

 

از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

 

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود

 

دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود

 

دیگر شکسته بود دل و در میان ما

 

صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود

 

او بود در مقابل چشم ترم ولی

 

آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود

 

حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت

 

با روی زشت زیور گوهر نکو نبود

 

ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است

 

عطری نماند از گل رنگین که بو نبود

 

آزادگان به عشق خیانت نمی کنند

 

او را خصال مردم آزاده خو نبود

 

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

 

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

یک احساس ناب نم می زند بر پنجره

 

قلقلک می دهد بادبادک روح را

به سمت پشت بام

 

انگار هر ذره از وجود دعوتی را لبیک گفته

 

دوباره دستم سمت عروسک ها و نقاشی می رود

 

دوباره با من حرف می زند

 

اردک زشت داستان های کودکی

 

باز هم کدو قل قل زن در ذهنم زرنگی می کند

 

و از بغل گرگ عقلم می گریزد و مرا می خنداند

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

حرفها در نگاه می پیچد


و نگاهها به احساس گره می خورد


و انچنان می کوبد بر ساعت شنی عمر


که می لرزاند قامت هر دلیل را


زاویه های قاطعانه عقل یکی یکی خاموش می شوند


و چلچراغ عشق در کوره منزل های هزار بار شکسته جان می گیرد.


هر قدر که جیب دلتان جا دارد سیر بنوشید


فانوس فانوس از این چشمه بردارید


و به قریه های بی فروغ سیمانی شهر تان ببرید


بوی بهار نارنج


پیش پای شما شهر را مهمان خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

من زباني بجُز ا حسا س ندا رم چه كنم

 

هم كلامم شب و ماه ا ست و سكوت

 

يا شقايق گل عا شق سركوه

 

تك درخت ام چو به صحرا بايكوت

 

پاي سنگين تگرگ بردو شم

 

مشت طوفان به سرم مي كوبد

 

چشمه ي  عشقم و بيهوده چنين مي جو شم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 
 

 

زنده با د قا صدك پير كه خبر  آو ردي 

 

ازبراي من شو ريده دلِ گو شه نشين

 

پس ا زعمري كه  به در، دو خته ام چشم اميد

 

درسرائي پرازدردوغمين

 

تاتوآئي وپيامي بدهي

 

ازچومن ، سوخته اي ،گمشده اي، شيدائي

 

يا  زنجواي شب همچو من رسوائي

 

ديده خشكيد زبس ماند براه

 

ولي افسوس كه آه

 

هرچه ازدل بنوشتم به پرو بال نسيم

 

جمله ي عشق بهرعنواني

 

كس نفهميـد، نـدا نست  سخنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

با كدامين كس بگويم قصه تنها ئيم

 

تا نگنـجـاند مرا در دفتر ديوانگان

 

شمع گونه سوختم در خويشتن

 

چون تبه گشتم برفتن آنهمه پروانگان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

به اينجا مي آيند

 

همه شب

 

ستارگان خاموش

 

روشن هستند از شعله اي دور دست

 

درست مثل خاطرات تو

 

که در درون نگه مي دارم

 

نوازشت را احساس مي کنم

 

اما هيچ گرمايي ندارد

 

اتاقهاي خالي

 

از خاطرات گذشته پر هستند

 

زمان، دشمن من است

 

روزها به سرعت در حرکت هستند

 

اما شبهاي تنهايي مي توانند

 

ابدي باشند

 

که هرگز مرحمي نيستند بر زخمهاي من

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

 

بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .

 

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

 

ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست

 

ياد گرفتم که عشق يعني فاصله

 

و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند

 

ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست

 

و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

صدفها را دگر مشکن که من صیاد گوهرهای تابانم

 

و از مابین گوهر ها

 

یکی را می گزینم  زیب تاج آرزوهایم .........

 

من آن لب را نمی بوسم

 

که روزی از هوس ، بازیچه لبهای مردی بود

 

و آن گل را نمی بویم

 

که دست دیگری ، از شاخه اش چیده ..........

 

نه ،

 

من هرگز نگاهم را ، به اندام زنی زیبا نمی دوزم

 

اگر چه آن زن زیبا ، همان دوشیزه رویائیم باشد ...

 

نه ،

 

من چشمی نمی دوزم به روی طعمه پس مانده اغیار

 

                ((  صدفها را دگر مشکن  ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

*       از رنجی خسته ام که از آن من نیست

 

*       بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

 

*       با نامی زیسته ام که از آن من نیست

 

*       از دردی گریسته ام که از آن من نیست

 

*       از لذتی جان گرفته ام که ازآن من نیست

 

*       به مرگی جان میسپارم که ازآن من نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

v   هر گز این قصه ندانست کسی

 

v   آنشب آمد به سرای من و خاموش نشست

 

v   سر فرو داشت نمی گفت سخن

 

v   نگهش از نگهم داشت گریز

 

v   مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

 

v   آه ، این درد مرا می فرسود

 

v   او به دل دیگری عشق می ورزید ؟

 

v   گریه سر دادم در دامن او ، های هائیکه هنوز

 

v   تنم از خاطره اش می لرزد .

 

v   بر سرم دست کشید

 

v   در کنارم بنشست

 

v   بوسه بخشید به من

 

v   لیک میدانستم من ،

 

v   که دلش با دل من سرد شده است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 
 

 

 

در سکوت دلنشین نیمه شب

 

میگذشتیم از میان کوچه ها

 

راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد

 

هر دو بودیم از همه عالم جدا

 

تکیه بر بازوی من میداد گرم

 

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

 

لرزشی بر جان من میریخت نرم

 

ناز آن بازو به ناز و رفتنش

 

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

 

برق میزد آرزوئی دلنشین

 

در دل من با همه افسردگی

 

موج میزد اشتیاقی آتشین

 

نسترنها از سر دیوار ها

 

سر کشیدند از صدای پای ما

 

ماه می پائیدمان از روی بام

 

عشق می جوشید در رگهای ما

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

 با من حرف بزن ،

 

با من شکسته تر از واژه های شکسته ام .

 

با من حرف بزن ای صداقت بی انتها ،

 

ای مسافر ستاره پوش ،

 

ای ترانه خاموش .

 

يادت هست آنشب که در کنارم نشستی و برايم از

 

صداقت گلهای باغچه سخن گفتی

 

و در غبار پنجره شکسته دلم نوشتی :

 

بهار يعنی  به آفتاب ايمان آوردن ،

 

يعنی با نفس های باران در آميختن ،

 

يعنی با نسيم تازه شدن .

 

اينک من بهار را تنها در فصل زخمهای تو می بينم

 

شقايق من

 

با من حرف بزن .

 

نمی دانم عشق تو را دستان پينه بسته کدام باغبان

 

در باغچه دل من کاشت که ،

 

طراوتش هنوز هم عطر پونه های باران خورده را

 

در فضای ساعت انديشه ام می پراکند

 

با من حرف بزن ..............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

زبانم را نمی فهمی  نگاهم را نمی بينی

 

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بينی

 

سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد

 

سيه چشما : مگر طرز نگاهم را نمی بينی

 

سيه مژگان من : موی سپيدم را نگاهی کن

 

سپيد اندام من : روز سياهم را نمی بينی

 

پريشانم ، دل حسرت نصيبم را نمی جوئی

 

پشيمانم ، نگاه غذر خواهم را نمی بينی

 

نگاهم چيست ؟ جز عشق تو ، روی از من چه می پوشی

 

مگر ای ماه : چشم بی گناهم را نمی بينی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

ناز کمتر کن، که  من اهل تمنا نیستم

 

زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم

 

عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم

 

رهرو گمگشته ای هستم، که بینا نیستم

 

اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا دیده ای

 

تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم

 

بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی

 

از چو من بیدل، که هستم در جهان، یا نیستم

 

دوست می داری زبان بازان باطل گوی را

 

در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم

 

دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش

 

لیکن آنروزی، که من دیگر به دنیا نیستم

 

پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق

 

من برای سوختن اکنون، مهیا نیستم

 

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست

 

آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 
 

 

 

نگو بار گران بوديم و رفتيم

 

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

 

نگو اينها دليل محكمي نيست

 

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟

 

عکس رخساره ي ماهش را داد ..

 

گفتمش همدم شبهايم کو ؟

 

تاري اززلف سياهش راداد ..

 

وقت رفتن همه روميبوسيد

 

 به من ازدور نگاهش راداد ..

 

يادگاري به همه داد و به من...

 

 انتظار سرراهش را داد ..!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

گمت كردم تو چين دامنِ شب !

 

تو اين پس كوچه هاي گنگِ بي لب !

 

گمت كردم من امشب زير بارون

 

تو تنهايي سرسخت زمستون !

 

 

نگاهِ آخرت مثل يه خنجر

 

نشسته تو گلوي عاشق من !

 

بذار از عطر لبخندت بميرم

 

بذار يادم بره اين دل شكستن ! 

 

 

بذار يادم نياد چشماي خيست

 

كه شهر خاطراتُ زير و رو كرد

 

كجا بايد به يادت گريه سر داد

 

كجا بايد صداتُ جستجو كرد

 

 

هنوز خوش باورم مثل هميشه

 

تو فكر پوچِ شايد ديدنِ تو

 

تمام آرزوي اين ترانه

 

دوباره ديدن و بوئيدن تو

 

 

گمت كردم تو چين دامنِ شب !

 

تو اين پس كوچه هاي گنگِ بي لب !

 

گمت كردم من امشب زير بارون

 

تو تنهايي سرسخت زمستون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط گل گریه | 

 

 

بی تو طوفانزده دشت جنونم           صيد افتاده به خونم

 

                                          تو چشان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک درخشيد به چشمان سياهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم

 

                                          تو نديدی نگهت هيچ نيافتاد به راهی که گذشتی

چو در خانه ببستم                     دگر از پای نشستم

 

گوئيا زلزله آمد                          گوئيا خانه فرو ريخت سر من

 

بی تو من در همه شهر غريبم

 

بی تو کس نشنود از اين دل بشکسته صدائي

 

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوائي

 

تو همه بود و نبودی                 تو همه شعر و سرودی

 

چه گريزی ز بر من                     که زکويت نگريزم

 

گر بميرم از غم دل                   به تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدائي             نتوانم ، نتوانم

 

                                               بی تو من زنده نمانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط گل گریه | 
 

 

اگر بینم که غمگینی

 

ز چشمان سیاهت اشک می بارد

 

زمین و آسمان را زیر و رو سازم

 

که بنیادش بر اندازم

 

اگر بینم که غمگینی

 

نگاهت سرد  و خاموش است ، روم پیش خدا

 

خواهم مرا زندانی زندان غمهای  جهان سازد

 

تو را آزاد گرداند

 

اگر بینم که غمگینی

 

روم  تا آسمان

 

در عمق جنگلهای  بی پایان

 

کلید رمز خوشبختی  دنیا را به دست آرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط گل گریه |