![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/14ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه و با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندانبان خود بودم آن من ديوانه عاصي در درونم هاي هو مي كرد مشت بر ديوارها مي كوفت روزني را جستجو مي كرد در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني بر درونم سايه مي افكند
همچو ابري بر بياباني مي شنيدم نيمه شب درخواب هاي هاي گريه هايش را درصدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني درميان گريه مي ناليد دوستش دارم نميداني بانگ او آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خاست ليك در من تا كه مي پيچيد مرده اي از گور بر مي خاست مرده اي كز پيكرش مي ريخت عطر شور انگيز شب بوها قلب من درسينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهو ها درسياهي پيش مي آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزديكتر مي شد ورطه تاريك لذت بود مي نشستم خسته دربستر خيره درچشمان رويا ها زورق انديشه ام آرام ميگذشت از مرز دنياها باز تصويري غبار آلود زان شب كوچك شب ميعاد زان اتاق ساكت سرشار از سعادتهاي بي بنياد در سياهي دستهاي من مي شكفت از حس دستانش شكل سرگرداني من بود بوي غم مي داد چشمانش ريشه هامان در سياهي ها قلبهامان ميوه هاي نور يكدگر را سير مي كرديم با بهار باغهاي دور مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رويا ها زورق انديشه ام آرام مي گذشت از مرز دنيا ها روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم آن من سرسخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم مي نشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/14ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
بچه ها صبحتان بخير سلامدرس امروز فعل مجهول استفعل مجهول چيست ميدانيد نسبت فعل ما به مفعول است در دهانم زبان چو آويزي درتهيگاه زنگ ميلرزد صوت ناسازم آنچنانكه مگر شيشه بر روي سنگ ميلغزد ساعتي داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا كردم تا زاعجاز خود شوم آگاه ژاله را زان ميان صدا كردم ژاله از درس من چه فهميدي پاسخ من سكوت بود و سكوت ده جوابم كجا بودي رفته بودي به عالم هپروت خنده دختران و غرش من ريخت بر فرق ژاله چون باران ليك او بود غرق حيرت خويش غافل از استاد و از ياران خشمگين انتقام جو گفتم بچه ها گوش ژاله سنگين است دختري طعنه زد كه نه خانم درس درگوش ژاله ياسين است باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پيگير ميرسيد به گوش زير آتشفشان ديده من ژاله آرام بود و سرد و خموش رفته تا عمق چشم حيرانم آن دريغ نگاه خيره او موج زد در دو چشم بيگنهش رازي از روزگار تيره او آنچه در آن نگاه ميخواندم قصه غصه بود و هرمان بود ناله اي كرد و درسخن آمد با صدايي كه سخت لرزان بود فعل مجهول فعل آن پدريست كه دلم را زدرد پر خون كرد خواهرم را به مشت و سيلي كوفت مادرم را زخانه بيرون كرد شب برم از گرسنگي تا صبح خواهر شيرخوارمن ناليد سوخت درتاب تب برادرمن تا سحر دركنار من ناليد در غم آن دو تن دو ديده من اين يكي اشك و آن دگر خون بود مادرم را دگر نميدانم كه كجا رفت و حال او چون بود گفت و ناليد و آنچه باقي ماند هق هق گريه بود و ناله او شسته ميشد به قطره هاي سرشك چهره همچون برگ لاله او ناله من به ناله اش آميخت كه غلط بود آنچه من گفتم درس امروز قصه غم توست تو بگو من چرا سخن گفتم فعل مجهول فعل آن پدريست كه ترا بيگناه ميسوزد آن حريق هوس بود كه در او مادري بي پناه ميسوزد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/14ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
دوستــان شرح پـــريشاني من گـــوش كنيد
داستــــان غم پنهانــــي من گــــوش كنيد
قصـــه بي سرو ســـاماني من گـــوش كنيد گفت و گوي من و حيـــراني من گوش كنيد شــــرح اين آتش جانــــسوز نگفتن تا كـــي سوختــــم ، سوختـــم اين راز نهفتن تا كــي روزگــاري من و دل ساكن كــويي بوديـــم بستــــه ســـلسله ، ســـلسه مــويي بوديــم كس در آن ســلسله غير از من و دل بند نبود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/14ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
دختر زشت
خدايا بشكن اين آئينه ها راكه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم از آن روزي كه دانستم سخن چيست همه گفتند اين دختر چه زشت است كدامين مرد او را ميپسندد عجب بي طالع وبي سرنوشت است چو در آئينه بينم روي خود را در آيد از درم غم باسپاهي سيه روزي نصيبم كردي اما نبخشيدي مرا چشم سياهي به هر جا همگنانم حلقه بستند نگينش دختري ناز آفرين بود زشرم روي نازيبا در آن جمع سر من لحظه ها در آستين بود به هر جا پا نهم از شومي بخت نگاه دلنوازي سوي من نيست از اين دلها كه بخشيدي به مردم يكي در حلقه گيسوي من نيست مرا دل هست اما دلبري نيست سرم دادي و سامانم ندادي به من حال پريشان دادي اما سر و زلف پريشانم ندادي به هر جا خوبرويان رخ نمودند نبردم توده اي جز شرمساري خزيدم گوشه اي سردر گريبان به درگاه تو ناليدم به زاري چو مادربيندم در خلوت غم به لطف و مهرباني مينوازد ولي چشم غم آلودش گواه است كه در اندوه دختر ميگدازد به بام آفرينش جغدكورم كه در ويرانه هم نا آشنايم نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم نه روشن ديده اي تا پرگشايم خدايا بشكن اين آئينه ها را كه من از ديدن آئينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن نا گزيرم خداوندا خطا گفتم ببخشاي تو بر من سينه اي بي كينه دادي مرا همراه روي نا خوشايند دلي روشن تر از آئينه دادي مرا صورت پرستان خوار دانند ولي سيرت پرستان مي ستايند به بزم پاكجانان چون نهم پاي دردل را به رويم مي گشايند ميان صورت و سيرت خدايا دل زيبا به از رخسار زيباست به پاس سيرت زيبا كريما دلم بر زشتي صورت شكيباست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/12ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
من غم فروش دوره گردم و با شادي بيگانه ام .
تنهائي را دوست دارم و همراز و هم آواز نامراديهايم.
از دنيا گريزانم و از كامرانيها چيزي نميدانم .
من مرداب عظيم رنجها و دردهايم و ابرهاي سياه آسمان ، آرزوها ي طلائي و خنده را نمي شناسم ،
چون معبود ناكاميها و نابسامانيهايم ،
من ارمغان آورنده نا اميدي هايم و هرگز الهه شادي را نديده ام
و امواج كف آلود درياي بيكران زندگي نفرت انگيز و گريزان پاي بدانسان پيكرم را
بزير شلاق بوسه هاي آتشين خود گرفت كه برباد رفتم و روحم با بي وفائي تركم كرد .
من غم فروش بي خانمانم و عشق را نمي شناسم ،
خاكستر پروانه سوخته بالم و ديگر اشك شمع را دوست نميدارم ،
ديوانه اي زنجير گسسته ام و آرامش نمي يابم .
من مرغكي اسير دردل تنهائيم و باده خوشبختي ام بر خاك ريخته
و پروانه عشق نا شكوفايم هراسان از آغوشم گريخت
و برايم فقط سوز و گدازها ،اشكها و ناله هاي ياس آلود باقي ماندند
تا درشبهاي سياه و تاريك مرا در دامان پر مهر ومحبت بي پايانشان نوازشم كنند . من گورستان سرد و خاموشم ،
عشقي پر شكوهم و مظهر وفا ،
پرنده اي بي بال و پرم و نميدانم چسان د رآسمان نيلگون شاديها پرواز نمايم .
من سايشگر آفريدگاريم كه تمام غمها را به من ارزاني داشت تا ،
تاجر يكه تاز و بي رقيب غم در دنيا باشم .
آيا زمان به اشك ديدگان حسرت بارم ترحمي خواهد نمود و غمهايم را برايگان از من باز خواهد ستاند
يا تا پايان زمان چون يار وفاداري در قلب شكسته ام بجاي خواهد ماند.
من غم فروش بي آزارم و غم را با اشك چشم مبادله ميكنم .
مانند كسي هستم كه شنا نمي دانم و دردرياي عظيم زندگي سرگردانم
و درمانده دستهايم را به آسمان بلند كرده و باتمام قدرت فرياد بكشم و كمك بخواهم
تا از خطر غرق شدن و نابودي نجاتم دهند ،
اما گوئي فرسنگها از ساحل زندگي دور بودم و كسي صدايم را نشنيد و بكمكم نيامد
خود را بدست امواج متلاطم و موجهاي پايان ناپذير زندگي سپردم
تا سرنوشت بازي خود را بر سرم درآورد ، يا نابودم كند يا بساحل خوشبختي رساندم . من بيمارم ،
بيماري كه نميداند دردش چيست و گاهي از تصور اينكه نميدانم انتظار چه وقت بپايان مي رسد
و شايد تا آخر عمر بطول انجامد ،
بخود ميلرزم و لرزش شديدي تمام ذرات وجودم را به رقص واميدارد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/12ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
منم تنهاترین تنهای دنیا توئی زیبا ترین زیبای دنیا منم مثل امید یک قناری قراری بر دل هر بی قراری منم یلدای بی پایان عاشق تو بودی مرهم زخم شقایق توئی ساکت توئی پژواک شبنم بروی برگ گلها خواب نم نم منم آن لهجه لبریز از درد نگاه تو نبوده هرگزم سرد توئی لالائی خواب خوش آواز نگاهم را ببین در صبح پرواز منم آن تنهای لبریز از مهر که جادوی صدایت کرده ام سحر صدایت را پرستم ای نگارم فدای تار مویت هر چه دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/12ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
در جهان هیچ گلی چون تو پدیدار نشد همچو من هیچ کسی بر تو گرفتار نشد
چون تو از پرده برون آمدی ای سرو روان جز من مست کسی لایق دیدار نشد
دل من نام تو بشنید و ز جا جست بزد چه کسی نام تو بشنید که بیدار نشد؟
چون که بیمار تو شد دل، صحت از چشم تو یافت به جز از چشم تو کس چارۀ بیمار نشد
شهد سازان ز عسل شهد بسازند ولی هیچ شهدی چو لب یار شکربار نشد
آنچنان جلوه نمودی که دل از هوش برفت و به نیرنگ طبیبان دگر هشیار نشد
آری ای یار تویی چاره گر و چارۀ من جز تو هر کس که بیامد بر من یار نشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/10ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار چو روز گردد گوئی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/10ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدائی ولی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گواهی من این روز را داشتم چشم و زین غم نبودست با روز من روشنائی جدائی گمان برده بودم ولیکن نه چندان که یک سو نهی آشنائی به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبودست جز بی گناهی بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زود سیری چرائی ؟ که دانست که از تو مرا دید باید به چندان وفا این همه بی وفائی سپردم به تو دل ندانسته بودم بدینگونه دل را به جور و جفائی دریغا ، دریغا که آگه نبودم که تو بی وفا د رجفا تا کجائی همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشائی نگارا من از آزمایش رهایم مرا باش تا بیش از این آزمائی مرا خوار داری و بی قدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپائی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/10ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
* در تمام زوایای بدنم رعشه می افکنم گیسوانم را درباد رها میکنم دهانم را تا انتهای وجودم فریاد آواز می خوانم * آسمان را به سپید ستاره ها را به میهمانی شب خورشید را به شهادت من کولی عشقم * شهرزاد هزارو یک شب، لیلی مجنون معشوق تو و تمام هم نسلانت و نیاکانت و نیاکان نیاکانت کفن سیاه میدرانم * چارقد رنگی پیشکشت را می سوزانم بزک از روی بر می گیرم من دخت ایرانم به زیبائی شهره آفاق سرکش ، زن وار پای در میدان می گذارم * با تو ، پیش از تو چون پیچش در میان سرو توسکا چون رقص باران بر کویر نمک چون ریزش آرام و مداوم برف برخاک * گاه می ایستم و بار دیگر پر بارتر از پیش تکرار می شوم باد و باران و برف را اگر میتوانی باز داری مرا هم خواهی توانست * دریغ ای مرد تو میراث دارنیل و نواده فردوسی چارقدم را برگیر آتش بیافشان بر این چنبرینه به سرهای عقیل * در رقص عریانی من با من ، پیش از من مرد باش و عاشق من کولی عشقم * می تازم باز نخواهم ایستاد تا ویرانی این زندان هزار ساله صیغه وسنگسار این زندان هزار ساله ترس و تکرار * با من بمان با من اگر نمانی حتی شاید ویرانی تو ای آنکه تنها به نام مردی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/10ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
ضرب صادقانه مادر پشت سطح نقره سینی رقص دلبرانه دختر نازنین عروسک چینی وه چه نشاتی چه نشاطی در حیاط خانه بساطی خوشتر از ترنم هر دف جنگ و جنگ نقره سینی دخترک چو فرفره چرخان در شعاع رنگی دامان این چنین شکفته و خندان گل به هیچ باغ نبینی چشمک و کرشمه ابرو خنده از لبان سخنگو تا هوس کنی ز لب او بوسه غنچه غنچه بچینی دلخوشی چه ساده چه آسان مهر و آشتی چه فراوان فارغ از تفاخر قومی غافل از تعصب دینی آه آن گذشته کجا شد بسکه شور و فتنه به پا شد وحشت بلا نگذارد تا به گوشه ای بنشینی این جهنم است نه عالم چند از این مقوله بنالم در غبار وحشت و ماتم گم شد آن بهشت زمینی یاد باد کودکی من مادرو سماور روشن در حیاط پر گل و سوسن رقص با ترنم سینی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/10ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|