![]() |
![]() |
|
|
پنهان نمی کنم حالم خرابه زندگیم مثل قایقی رو آبه پشت سرم پلها همه شکسته مقابلم هر چه که هست سرابه سالهای ساله که در انتظارم دنبال راهی برای فرارم فرار از این هوای بی تنفس از روزگار بی گل و بهارم عمرو جوونیم به درنگی گذشت رفتنی یام رفت و دیگه بر نگشت حتی زمین به دور خورشید و ماه مثل گذشته ای که می گشت ، نگشت قسمتم این بود که جوونی کنم پشت به خدای مهربونی کنم دل به دل دشمن جونم بدم احساس شرم و پشیمونی کنم باور نداشتم بی کس و کار بشم در چشم عالمی مثه خار بشم از خواب غفلتی که روزی رفتم خدا کنه دوباره بیدار بشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
باز با تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/19ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
ای پدر خوب من ای مسافر بی برگشت آسمان دل من بی تو چه بی اختر گشت گر چه همراه ملائک سوی لاهوت شدی رفتی و بی تو گل شادی من پرپر گشت يادت از دل نرود هرگز منزل نو مبارکت دختربی نوايت مريم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/30ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
دلم تنگ است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/03ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
بزن تار که امشب باز دلم از دنيا گرفته
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/29ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
تو ای ناشناسی که در گوش من طنين صدايت چنين آشناست ز من جان بگير و ، عيان چهره کن روا گر مرادت ، باين رونماست بنامم بخوانی ، ولی نام خويش نهان می کنی ، تا ندانم که ئی ! نشانم بدانی ، ولی همچنان شوی بی نشان ، تا ندانم چه ئی . تو ای ناشناس بر آشفته مو که چون سرو نازی در اين بوستان بخوان جان من ، درس مهر و وفا تو در گوش سنگين نا دوستان تو ای ناشناس سيه چشم من بافتادگان هم نگاهی رواست گنه نيست از پرده بيرون شدن وگر هست ، گاهی گناهی رواست زمن گر چه رسوای شهر تو أم برای خدا ، اينچنين رو مپوش بپوشان صدف گون بر و دوش را ولی ، موج لرزان گيسو مپوش چرا می گريزی ز ديوانه ای ؟ که از دست او ، يکدل آزرده نيست چرا رو بپوشی ز بی دلبری ؟ که چون او کسی آزر و مرده نيست بهر بزم خوانندم از روی مهر عزيزان و ، من رو نهان می کنم گريزانم ، از دست نا دوستان کنون خويش را امتحان می کنم ندارم دگر تاب مکر و فريب همين به که کردم جدائی ز خلق زبان ملامت ندارم ، ولی نديدم بجز بی صفائی ز خلق صفائی کن ای ناشناسی که من ترا بر گزيدم بغمخوارگی رهايم کن از رنج بی همدمی خلاصم کن از دست آوارگی نشان تو در دل نهان می کنم اگر جای خود را نشانم دهی بگويم ترا آنچه دارم بدل بشرطی ، که يکدم امانم دهی تو نام مرا نيز با کس مگو که با من ، حسد بيش از اين نا رواست اگر ، از تو بسيار جويا شدند بگو ، شاعر شهر ديوانه هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/07ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/20ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
از درِيا پرسيدم : که اين امواج ديوانه تو از کرانه ها چی می خواهند ؟ چرا اينان پريشان و در بدر سر به کرانه ی از همه جا بی خبر می زنند ؟ دريا در مقابل سوالم گريست ! امواج هم گريستند . آن وقت دريا گفت : که طعمه مرگ تنها آدمها نيستند ، امواج هم مثل آدمها می ميرند . و اين امواج ....... و اين امواج زنده هستند که لاشه امواج مرده را شيون کنان به گورستان سواحل خاموشی می سپارند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/29ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط گل گریه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/01/21ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط گل گریه |
|
|
کوله بار ما پر از تنهایی و جاده دراز مشکل این راه و به آخر برسونیم من و تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/01/12ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط گل گریه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|